روزی که به دنیا آمدم گریستم
وهر روز به من ثابت می شود چرا گریستم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:18  توسط beh
|
حرفهای روزگارغربت
روزی که به دنیا آمدم گریستم
وهر روز به من ثابت می شود چرا گریستم
تو را به جای همه آنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم
کاش میشد: دیوارها را شکافت؛ دلها را وصله کرد؛ مردم را به هم دوخت؛ فاصله ها را کوتاه
کرد؛ غم ها را تا زد؛ وجدان را اتو کرد و به دور صداقت ربانی خوشرنگ پیچید!..........
| |||
|
|
در پرانتز مینویسم پرنده
و پرانتز را نمی بندم بگذار
پرنده
ازاد بماند.

روی برگی بنويس عشق، بنويس با چشم خيس عشق
عشق و تکرار کن دوباره، خط تيره بنويس عشق

باران مي بارد...
و من هنوز خمار بارش چشمان تو ام...
رگبار التهابي كه بر تك تك سلولهاي تبدارم، بتابد...
كه حيات، هر صبحگاه، از بستر تو طلوع ميكند...
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم، گاه تارم روز و شب...
تا باد، چنين بادا....